حمله عامل هجمه افکارم میشود و کورسوی امید در آوار غم گم میشود. آرزوی دامان مادر در خون مادران وطن غرق میشود. غربت افکارم فریاد از درون بر میاورد. نگارش از وصل افکار به گفتار کم میاورد. آمال وجود دادگری در بی عدالتی به عدم میرود. دنیا همین بوده و هست. اما دنیای من در کنج وطنم در لحظه ویران میشود. آیا روز بعدیی شود که صدای مادرم از مادر وطنم شنیده شود؟
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
در هنگامه دنیا دری از در درد و دروازه رنج به رهی میروم که نقطه پایانش میشوم آرام جایگاه من. نگاهم به توسل دوخته میشود به سیاهی آن پرده که به یادم بیاورد او بخشنده ترین است. همچون گذشته ابابیل دست از تسبیح بر نمیدارند و همچون حال من در گسیل این رحمت غرق آرامش میشوم.
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
در دفتر ایام هیچ فصلی اینچنین تلخ نگاشته نشده بود که سایه نومیدی بر درخشش رحمتش غالب شود و دلسری جای به انگیزشی بی پایان دهد. در دفتر ایام جنون زیاد شد و مجنون کم. غش زیاد شد و مدهوشی کم. ضربت یکی پس از دیگری آمد و پیامی از دوست نرسید. هر دم امید به ان مع العسر بستم و هر لحظه در آبستی نطفه امید را خفه دیدم. فصل من آنقدر سیاه شد که جوهرش فصل های خوب زندگی را سیاه کرد و خطوطش اوراق زندگیم را پاره پاره. آیا آن امید من باز یابد؟
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
نشان ثوابی که امروز آیتی بر گناه فراموشکاری من است. انگشتر عقیقم خاک غربت می خورد و صاحبان اصلی آن خون دل میخورند. این رنج بر تو میگذرد و روحت قصد رفتن از بدن بیجانت میکند. اما خفت آن برای منی میماند که بدن بی روحم به جان نان و روغنی ادعای انسان بودن میکند.
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
امروز صدای ضربان قلبم که کوک آن را روز اول به مهرت گره زدی را شنیدم. صدای تپیدنی که از دوری در سینه بیقراری میکرد و در ترس از تنها شدنش به دیوار سینه میکوبید. اگر هنوز رنگ ها و نقش ها معنی دارند از یاد تو هستند و آن روز مباد که یاد تو احیا نشود که این تپش دیگر حیاتی ندارد.
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
از آن دسته وقت هایی هست که میشینم و دلم پر میکشد. لحظه هایی که عقل هم بازی روحم میشود و با رویا جلا میدهد به خستگی های رسوب کرده در خسته دل من. روح همچان پیری که یاد جوانی کرده تکانی به خودش میدهد، تکانی به پلک ها میدهد و غصه ها را به آب روان اشک میدهد میروند. عقل آن گوشه میرود مینوازد و نگاه میکند که این پیر روزی چه اوج ها که میگرفته و چه دلدادگی ها کرده. سفره ای باز میشود به پهنه آن امن دیار که گوشه آن بزرگ مردی چشم به راه هست و آغوشی که من را میخواند.
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی
برچسب:
نویسنده: آتنا رجبی