خرید بک لینک

حمله عامل هجمه افکارم میشود و کورسوی امید در آوار غم گم میشود. آرزوی دامان مادر در خون مادران وطن غرق میشود. غربت افکارم فریاد از درون بر میاورد. نگارش از وصل افکار به گفتار کم میاورد. آمال وجود دادگری در بی عدالتی به عدم میرود. دنیا همین بوده و هست. اما دنیای من در کنج وطنم در لحظه ویران میشود. آیا روز بعدیی شود که صدای مادرم از مادر وطنم شنیده شود؟

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:54

ثبت لحظه ای در کنار او. میشمرد و میبردم به سویش گفت آرامست جایگاهش. بردم به دشتی سبز در پس جنگلی در خیال. در میان کعبه دل و سرود پرندگان درگوش که خداوند رحمان و رحیم هست. آمد به کنارم به آغوشش کشیدم. او را هیچگاه ندیدم در این دنیای خیالی ولی خیالم مرا وصال داد به پدری که آرزویش را داشتم. مرا در بغل گرفت و با من حرف دل میزد. حرف نمیزد دلش حرف میزد. تنگ گرفتمش و گریه میکردم. گفت....یاد آن افتادم که در خواب دیدم شاه عمامه به سر سایه افکنده در صحرای دل من. یاد آن افتادم که میگفت ما خواهیم آمد.یاد آنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:54

دخترک بت پرست دست در دست عشقش لبخند به لبش و برق چشمانش قند در دل جمع آب میکند. پسرک بت پرست دست در دستش...آهنگی در پس این جشن میخواند شب های طعم زندگی ندارد بدون تو و زندگی بدون تو معنی ندارد و ...پدر دخترک بت پرست متنی میخواند از زندگی رنگارنگش با دخترک حال دخترک رنگی به زندگی همسرش میدهد... و من در عمق افکارم بیذارم از وحدانیت آن هایی که رنگ زندگی را در لذت گذرای بدون خوبانی چون آن معبود زمینی من میگذرانند...شرمشان باد و دوزخ ارزانیشان باد...آیا مرا رهایی هست از این درد بیدرمان؟ هر چه کنم آخرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 8:54

راهی دراز و نشیبی بی انتها در آرزوی دیدن سرابی که نوید از امید دهد حتی اگر دانسته امید واهی باشد. دلزده از بازی دنیا و در جستجوی معنا در گیر و دار بازی دنیا. رهرویی سرگشته و حیران از بی پناهی و درمانده از غیبت آن راهدان. درخشش نوری سوسو کنان در انتهای راه و دلفریبی لحظه ای که امید به هستش بود همیشه. در راهی مانده که درماندگی از در نیافتن و بدر آمدن از آن آرزوی بی پایان میشود درنوردیدن رویاهایی که در هایی از امید را باز به سوی این رهرو میکند. شاید این لحظه همان دری باشد که اون باز میکند و شاید درماندگی همان لحظه ای باشد که دردمندان را بیدرد میکند. هر چه باشد باید بیداد کرد که الهی من لی غیرک. + نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۱ساعت 0:36 توسط سید علی | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: سه شنبه 9 اسفند 1401 ساعت: 11:34

در هنگامه دنیا دری از در درد و دروازه رنج به رهی میروم که نقطه پایانش میشوم آرام جایگاه من. نگاهم به توسل دوخته میشود به سیاهی آن پرده که به یادم بیاورد او بخشنده ترین است. همچون گذشته ابابیل دست از تسبیح بر نمیدارند و همچون حال من در گسیل این رحمت غرق آرامش میشوم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 23:12 توسط سید علی |

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 16:51

غافلیم که حرکت نمیکنیم یا چون حرکتی نداریم تکرار شده است معنای تغافل ما؟ در میان راه چنان خسته و از نفس افتاده هستم که انگار راهی به درازای بی انتهای یک توفیق از دور ندا میدهد که سرابی هستم و تو تشنه تر از آنکه بتوانی راهی بیایی و یا دست از آمدن بکشی. توانم کم شده و امیدم بی رنگ. نقابم کهنه شده و عزمم به گل نشسته. توان سخنم در کتمان حالم خلاصه شده و گفتمان روزانه ام بازگویی داستان دردم شده. آیا رهایی از این بند در چنگ او نیست؟ پناه میبرم به خداوند عزیز و بلند مرتبه + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 3:26 توسط سید علی | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 2:22

گاهی دلم پر میشود از حصرت از دست رفته ها و چشمانم میشود آبشاری به گسیل از دست رفتن فرصت ها. گاهی میشکنم وجودم را در تیر افکاری تلخ و دامنی از افسوس از خود تقدیم به خود. آن میگویدش سگ سیاه و آنیکی میگویدش نفس اماره. به هر شکل اگر اهلی نشود مرا به بازی روزگار میگیرد و هلاک میکند. اگر به حلال آرامش نکنم و به حرام تنبیه چنان یاغی میشود که بیمارم میکند. حال وجودم شده میدان رزمی که این آن را میزند و آن یکی این را. یکی زره منطق به تن میکند و آنیکی زره لذت...هر یکی آدرسی برای مسیر سرخوشی مغز میدهد. دلمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: سه شنبه 26 اسفند 1399 ساعت: 22:11

اگر اون اشارتی کند به سوی آن روم...دریغا از چشمان کم سو و گوش های سنگین و دل سنگی. همه پرده ای انداخته اند بر دریافت اشاراتی که مرا سبب به وانهادن در حیرانی بی انتها کرده. تقدیری رقم خورده که نقشی در آن نداشتم و دستی میچرخاند روزگار را که سهمی به من نداده. غربت محرومیت از نظر با نمک تنهایی دوچندان میسوزاند این حقیر بی تقدیر را. اگر فریاد را مجالی بود به وسعتی بی انتها گریز میکردم به سوی تقدیر نویس اما افسوس از ظرف کم واژگان و کوتاهی نای. تو را در دل میخوانم و میزنم چنگی به حرمت ربوبیتت. صدا از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: سه شنبه 26 اسفند 1399 ساعت: 22:11

در دفتر ایام هیچ فصلی اینچنین تلخ نگاشته نشده بود که سایه نومیدی بر درخشش رحمتش غالب شود و دلسری جای به انگیزشی بی پایان دهد. در دفتر ایام جنون زیاد شد و مجنون کم. غش زیاد شد و مدهوشی کم. ضربت یکی پس از دیگری آمد و پیامی از دوست نرسید. هر دم امید به ان مع العسر بستم و هر لحظه در آبستی نطفه امید را خفه دیدم. فصل من آنقدر سیاه شد که جوهرش فصل های خوب زندگی را سیاه کرد و خطوطش اوراق زندگیم را پاره پاره. آیا آن امید من باز یابد؟

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 9:21

جرقه ای به مهمات خاطرات زده شد و بوی آتش چوب و دود شد عصاره احیای یادهایی کهنه از لذت های به جا مانده از دورانی دور. لرزش ماشینی که در آن گهواره خاطرات کودک مست مرا به خوابی به انتهای لذت جاودانگی آن حس ناب میبرد. پچ پچی که بدلیست از لالایی بی تمنای مادر. گفتمانی که در آن گوش میشود مجرای نوازش عشق بی جواب مادر.
کهنه دردیست که در بند وجود فریاد میزند این بی صبر فرزند من. راه نشانش میدهم اما بیتابیش چاره ای جز رها کردنش در همان خسته گذرگاه بی توجهی نمیگذارد.

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:15

نشان ثوابی که امروز آیتی بر گناه فراموشکاری من است. انگشتر عقیقم خاک غربت می خورد و صاحبان اصلی آن خون دل میخورند. این رنج بر تو میگذرد و روحت قصد رفتن از بدن بیجانت میکند. اما خفت آن برای منی میماند که بدن بی روحم به جان نان و روغنی ادعای انسان بودن میکند.

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:15

انگشت های او که زبانی شده اند با قصه هایی ناگفته از نادیده هایی که به گوش قلب مینشینند و به ژرفای دل رخنه میکنند. درنگی به اندک قصد آنها برای اوج و ضربتی به حدت بال زدن فرشته ها. چشم هایش رقص را در کران بی پایان رویاییم به طلوع میگذارد و آن نوش که مدهوش کند را به طریق وصف ناشندنی به سوی من میفرستد. سماع فرشته ها به نمایشی گشته که همایش بی پروای خردمندان بیهوش گشته و ناگفته های که نقل مجلس سکوت موسیقی آن بزم گشته. تقریبی از اوج به تباهی سوختن مبدل گشته و آخر صدای بال زدن قطع میشود.

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:15

امروز صدای ضربان قلبم که کوک آن را روز اول به مهرت گره زدی را شنیدم. صدای تپیدنی که از دوری در سینه بیقراری میکرد و در ترس از تنها شدنش به دیوار سینه میکوبید. اگر هنوز رنگ ها و نقش ها معنی دارند از یاد تو هستند و آن روز مباد که یاد تو احیا نشود که این تپش دیگر حیاتی ندارد.

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:15

از آن دسته وقت هایی هست که میشینم و دلم پر میکشد. لحظه هایی که عقل هم بازی روحم میشود و با رویا جلا میدهد به خستگی های رسوب کرده در خسته دل من. روح همچان پیری که یاد جوانی کرده تکانی به خودش میدهد، تکانی به پلک ها میدهد و غصه ها را به آب روان اشک میدهد میروند. عقل آن گوشه میرود مینوازد و نگاه میکند که این پیر روزی چه اوج ها که میگرفته و چه دلدادگی ها کرده. سفره ای باز میشود به پهنه آن امن دیار که گوشه آن بزرگ مردی چشم به راه هست و آغوشی که من را میخواند.

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:15

تنگ و عاشقانه دستانم را گره زده ام به وجود پاک او و ژرف زل زده ام به سوی ان که عکس میگیرد. یکی محبوب است و یکی وصله کهنه جان که امروز گره کور زده بر حلقمان و مات کرده چشمانمان. یکی مظلوم شده به جور دوران و عادت بی خردان و آنیکی فریب خورده این گرگ صفتان، غرقه به هوس بازی دوران. یکی را در دفتر عشقم یاد کنم با اشک گریان، آنیکی را تشر زنم به این روزگار گران. دل در پهلوی یکی پهلو گرفته و جوانی در گردابه غم اندیگر میشود بیجان. آن نگاه که خیره است و آن چشم ها که حسرت را می زنند فغان، در سوگ آنچه گذشته بر این دو جانان. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آتنا رجبی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 21:06

صفحه بندی